![]() |
![]() |
|
|
کجا بودی، چه کار می کردی، چه می خواستی، ... حواست هست؟ به این چیزا فکر می کنی این روزا من می دونم. من خیلی چیرا رو می دونم. حتی دیوار بتونی هم نمی تونه جلوی فهمیدن اتفاقات بیرون رو بگیره. اونی که رفت خونه و فراموش کرد یا اونکه غرق زندگی شد و به همه چیز پشت کرد. اونی که نمی دونست چیکار میکنه حالا فهمید یا اونکه فقط ترسید و هنوزم نفهمید. اونی که سیلی یه مزدور لبش رو شکافت و چشماش رو باز کرد یا اونی که رسید ته خط و زنده بودن و شروع کرد. من با اینا حرفی ندارم خودت که می دونی. من با اینا غریبه بودم خودت که می فهمی؟ کسی رو که می فهمه و می دونه چیکار می کنه رو با چی میشه خفش کرد؟ وثیقه ؟ پرونده ی باز ؟ اخراج از دانشگاه ؟ بی پولی؟ با چی؟ اشتباه می کنی کسی که می فهمه خفه نمی شه. هزار بار گفتن و گفتیم که اگر قرار باشه بین مردن روی دوتا پا و زندگی کردن روی زانوها یکی رو انتخاب کنیم میشه روی پاها مرد و روی زانو زندگی نکرد اما کی معنی اینو فهمید؟می دونی رو دوتا پا مردن یعنی چی؟ می دونی یدک کشیدن کلمه ی رفیق پشت اسمت یعنی چیه؟ تاریخت رو خوندی می دونی می تونن چیکارا باهات کنن؟نه شاید تو اصلا حواست به هیچ کودون اینا نیست. توی تردید نمون رفیق بوی گندت بلند میشه. این تویی که باید تصمیم بگیری نه کس دیگه. یا یه قدم بزار جلو و سرت رو بالا بگیر یا برو عقب بدون اینکه هیچی بگی ساکت بمون و خفه خون بگیر. هر دوتای اینا خیلی بهتر از اینه که توی گه خودت دست و پا بزنی. اینقدر بزرگ شدی که نشه با آب نبات خرت کرد. اینقدر پخته شدی که نشه با قصه خوابت کرد. اینقدر زخمی شدی که نشه به بخشیدن وادارت کرد. بزار پس برات یه چیزایی بگم که راحت تر تصمیم بگیری. بزاری بری یا بمونی بدونی کجا می ریم. می دونی زندان کجاست رفیق؟ چرا ازش می ترسی؟ چی راجع بهش فکر می کنی؟یه چهار دیواری تزئین شده با سیم خوار دار و دوربین و میله؟ زندان فقط سلول انفرادی نیست ایتنو که می دونی؟ نه رفیق اشتباه نکن دیوارا و دوربینا که ترسی نداره باید از آدما ترسید. باید از زندگی ترسید. زندان زندگی خودشو داره. شک نکن. می دونی وقتی بگی یه زندانی سیاسی هستی و یه حبس کشیده از کتی تختش بیاد بیرون و بگه : «کوچولو تو از اونایی هستی که زنگ زدی voa و گفتی خانم گوگوش بیا ما رو نجات بده؟» چه حالی بهت دست میده؟ می دونی حرف زدن با ادبیاتی که از هر ده تا کلمش هفت تاش با کاف شروع میشه چه مزه ای داره؟ می دونی حموم رفتن وقتی هشتاد نفر که عطش زن جون به لبشون کرده یه ساعت وقت حموم دارن و سه تا دوش بیشتر وجود نداره چه مزه ایه؟ می دونی وقتی قانون یه اجتماع زور باشه و تیزی فقط تشنه ی گلو چه جوری باید زندگی کرد؟ می دونی وقتی غذای یه شبت یه کاسه آبه که هفت هشت تا لوبیا توش این ور و اون ور میرن چطوری باید خودتو سیر کنی؟ می دونی وقتی جواب هر جسارتی گاز اشک آور و مشت و قرنطینه است چطوری باید جسور باشی؟ می دونی وقتی دوربینا دست از سرت بر نمیدارن و نمیزارن که تنها باشی چطوری باید شبح بشی؟ می دونی وقت قراره 5ساعت یه نفس قمار کنی چطوری بازی کنی؟ می دونی وقتی گاو پیشونی سفید زندان باشی و تمام درا برات قفل باشن چطوری خطت رو باز کنی؟ می دونی اعتصاب غذا چیه، غذا نداشتن چطوریه؟ می دونی کار زندان بان و وکیل بند چیه؟ می دونی صدو هفتاد تا شلاق خوردن و آخ نگفتن واسه چیه؟ می دونی وقتی خون یه ایدزی رو می ریزن تو چائیت و می خوریش چجوری بالا میاری؟ می دونی ترس چیه و وحشی گری به چی می گن؟ می دونی وقتی اوضاع اینقدر خیط میشه که تیزی گلوی یه نفرو پاره می کنه و خون میپاشه به درو دیوار چجوری باید از خودت دفاع کنی؟ می دونی وقتی نود درصد آدمای دور و برت معتاد باشن و برای مواد له له می زنن چطوری باید آلوده نشد؟ می دونی وقتی توی یه بازرسی هر چی نوشتی میره حفاظت چطوری باید بنویسی که هم خودت رو خالی کنی هم دم به تله ندی؟ می دونی وقتی همه می دونن تو معتاد نیستی و میان مواد توی تختت قایم می کنن که لو نره یا اگه لو رفت شرش بیوفته گردن تو به چیه و کجاها باید فکر کنی؟ می دونی وقتی یکی معتاد باشه و جرمش اعتیاد نباشه کل دوران خماریشو توی بند عمومی میگذرونه و باید عادت کنی که راه و بیراه استفراغش بریزه توی اتاق،سفره و زندگیت؟ می دونی تو زندان یه ضرب المثل هست که میگه: «اگه صبح به یه نفر رو دادی شب باید بهش کون بدی»؟ می دونی چجوری میشه به آدمایی با قدای صد و نود به بالا و وزنای بالای صد رو نداد؟ اینو میدونی که هیچ زورگویی تو زندان تنها نیست؟ اینو می دونی که زندان دندون پزشک نداره و برای هر دندون خراب باید یک ماه مثل مار به خودت بپیچی؟ می دونی اگه شرف داشته باشی نمی تونی جلوی 19 تا آدم دیگه غذای شخصی بخوری؟ می دونی اگه بخوای 19 تا آدمو سیر کنی باید به خانوادت رو بزنی؟ میدونی رو زدن یه کسی دست و پات و بسته چقدر تلخه؟ می دونی ملاقات رفتن وقتی کلی آدم چند ساله ملاقاتی نداشتن چقدر توی گلو گیر میکنه؟ می دونی چهار ساعت توی صف موندن برای پنج دقیقه تلفن زدن چقدر بد میگذره؟ می دونی وقتی توی پنج دقیقه وقت تلفن تازه گیج میشی که به کی زنگ بزنی و با کی حرف بزنی؟... همه اینا رو بریز دور! می دونی وقتی تو یه زندانی و می فهمی که همه ی زندانیا یا بیگناهن یا خودشون یه قربونی چه زجری باید تحمل کنی؟ می دونی دونستن اینکه هر چقدر هم که شاخ باشی و کاری به کارت نداشته باشن بازم یه زندونی هستی و اسیری چقدر واست سنگینه؟ می دونی که اگه به سرت بزنه که یه فراموش شده ای چه برزخی برات درت میشه؟ حالا رفیق می دونی چرا این حرفا رو برات نوشتم. واسه اینکه توی دلتو خالی کنم؟ نه اشتباه نکن. خواستم بگم که هنوز ما رو کاری نکردن که. انفرادی کشیدی؟ کشیده و مشت و لگد خوردی؟ نزاشتن با خونه تماس بگیری؟ خودزنی کردی؟ صندلی گذاشتن روی پات و نشستن روش؟ خودکار گذاشتن لای انگشتات؟ بردنت پشت در اتاق بازجویی دوست پسرت یا دوست دخترت؟ جو دادن که اعدامتون می کنیم؟ صدای یکی که زیر شک برقی بود شنیدی؟ سرد بود و لباس و پتو نداشتی؟ تا یه ماه تو انفرادی شامپو نداشتی؟ فحش خار_ مادر شنیدی و بهت سیگار نمی دادن؟... فکر می کنی اینا شکنجه بوده؟ فکر نمی کنی اینا عادی بوده؟ می دونی گور آهنی کجاست، هوابرش به چی میگن؟ می دونی یه اتوی داغ با بدن چیکار می کنه، انفرادی بالای یه سال چه بلایی سر آدم میاره؟ می دونی شکنجه جنسی چیه، کابل فولادی واسه چه کاریه؟... نه شاید تو اصلا به اینا فکر هم نکردی ولی اینا واقعیه. بفهم که داری واسه چی می جنگی و تاوانش چیه. اونی که مثل فولاده خوردش می کنن وای به حال کسی که پر ترک باشه. می تونی بری گم و گور بشی.می تونی بری از اصلاحات و علیه تند روی بنویسی.می تونی بگی گه خوردی و دستتو بزاری زمین. می تونی به خیال اینکه آبا از آسیاب بیفته ساکت بشی و عادت کنی و خودت بازی بدی. می تونی حساب کتاباتو بکنی و یه تصمیم بگیری. مطمئن باش یه مدت دیگه وقتی به خودت میای می بینی اینقدر از یاد رفتی که حتی خودت هم خودتو یادت نمیاد. یه مدت دیگه می خوای تکون بخوری اما نمی تونی. یه روز دیگه می خوای شروع کنی اما خیلی از خط شروع عقبتری. من از تمام بدیهاش گفتم تا فریبت نداده باشم اما بدون اگه به هدفت ایمان داشته باشی و فهمیده باشیش هیچ کدوم اینا هیچی نیست سکوت تو تایید همه ی حرفایی که پشتت پیچیده. سکوت تو مثل امضای زیر یه برگه اعترافه. سکوت تو مثل اجرا کردن حکم اعدام علیه خودته. سکوت تو یه مرگ سیاسی. فقط یادت باشه اگه دوباره خواستی زنده بشی باید بدون هیچ کودوم از اشتباهات گذشتت نفس بکشی وگرنه تو هم یه حلقه از زنجیر تکرار حماقتی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 18:56 توسط عابد توانچه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
59 !!! دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک سهم خواهی ممنوع. ما مستقل هستیم. آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| نویسندگان |
|
عابد توانچه عابد توانچه سایه کلهر |
|
RSS
|